بعد از خواندن درد دلهای (کمی تا قستمی شوخی) مولانا ابراهیم زاده، قطب مهندسین توّابِ مشغول به تحصیل در علوم الهیه! چند خطی در صفحه نظرات ایشان نوشتم، که چون یادآور بخشی از خاطراتم بود، آن را اینجا هم می گذارم که بماند برایم:
ما پنجاه و هفتی ها همیشه اول صف بوده ایم! اما این اول صف بودن همیشه هم خوب نبوده،
- فکر کنم ما اولین گروهی بودیم که از 6 سالگی رفتیم مدرسه، تا قبل از ما همه هفت ساله که می شدند می رفتند مدرسه!
- سال 71 هم که رفتیم دبیرستان، گفتند شما از امسال در نظام جدید آموزشی درس خواهید خواند!
- از اول هر ترم کلی جزوه می نوشتیم و وسطهای ترم، یک کتاب جدیدی می آمد که همه چیزش فرق داشت، یادم می آید روزی که معلم ریاضی مان، که اتفاقا تازه لیسانسش را گرفته بود و اولین ترم تدریسش را با کلاس ما شروع کرده بود، وقتی همه تمرینهای پای تخته را حل کرد، در کلاس را زدند و کتاب جدیدمان را آوردند، حسابان! با کمک سواد بالای عربی مان فهمیدیم که این حسابان یعنی دوتا حساب، دیفرانسیل و انتگرال!
- بعد از کلی فرمول و حد و مشتق و تانژات و کتانژانت، با تحقیق و مشورت، حوزه قم را برای ادامه تحصیلات انتخاب کردیم، بعد از یک سال درس خواندن در سیستم سنتی حوزه، باز از اولین گروه هایی بودیم که سیستم جدید تحصیلی حوزه را تجربه کردیم!(همان سیستم ترمی،در مقابل سالی!)
- وقتی فیلمان یاد هندوستان کرد و خواستیم در دانشگاه هم خودی نشان دهیم، گفتند با هماهنگی سازمان سنجش، آزمون ورودی دانشگاه ما تشریحی است! حالا هم که می خواهیم در مقطع بالاتر آزمون ورودی بدهیم، می گویند به خاطر اعتبار علمی دانشگاه، تافل را شرط ورود گذاشته ایم! اول تافل و بعد آزمون ورودی دانشگاه!
خلاصه اینکه اول صف بودن همیشه خوب نیست، تجربه نشان داده که قوانین سفت و سخت، بعد از چند سال و با مقاومت گروههای اولیه تغییر کرده و نسلهای بعدی شرایط راحت تری را تجربه کرده اند.
عجب! چقدر زود گذشت این عمر سی ساله، به سرعت نوشتن همین چند سطر شاید!
راستی! بعضی از مواردی که نوشتی اصلا نیازی به صف ایستادن ندارد! بالاخره شلوغی جمعیت یک نسل، فوایدی هم دارد دیگر!
