تبليغاتX
لبیک یا حسین

لبیک یا حسین

عَلَمِ خمینی بر زمین نمی ماند، مگر ما مرده ایم!

 مداح مشهور تهران: برخي از ابن سعدهاي زمان ما نيز همينگونه اند و هر طوري كه شده، قصد دارند، گوشه اي را اشغال كنند و حالا اگر به گندم رياست جمهوري نرسيدند، "جو"ي فلان سازمان و شهرداري و مديركلي هم برايشان كافيست...


 خدا لعنت كند اين عمر سعد زمانه را كه معلوم نيست چگونه و با چه شيوه‏اي خود را به دستگاه شهرداري تهران نزديك كرده‏ است. ما كه هر چه فكر مي‏كنيم عقلمان به جايي قد نمي‏دهد. اما حاج‏آقا احتمالا خبرهايي از پس پرده و اينور پرده دارند كه همه چيز اين عمر سعد را افشا كرده اند! لذا با توجه به احتمال نفوذ ساير عوامل و عناصر نامطلوب لشگر يزيد همچون شمر و خولي و حرمله و ... در سازمانها و ادارات، از حاج‏آقاي مداح مشهور (پاورقي!) خواهشمنديم كه تا دير نشده ضمن معرفي آن افراد ملعون و خبيث، تكليف مختارهاي زمانه را هم با آنها مشخص كنند! البته با توجه به در پيش بودن ايام سوگواري ماه محرم و رونق مجدد دكانداران و مداحاني كه همچون گذشته سعي وافر دارند كه با انواع و اقسام شيوه‏ها، بازار خودشان را گرم كنند، اين اقدام حاج‏آقا، اولا گاميست در جهت حذف خرافات و ثانيا كمك به برداشتهاي نو و امروزين از نهضت و قيام عاشورا!


 پاورقي(مدتي هست كه به پاورقي نوشتن در وبلاگ علاقه پيدا كرده‏ام!):

بنده ارادت خاصي به حاج‏آقا دارم. به هرحال شبهايي را در مسجد ارك! پاي سخنان و دعاي ايشان نشسته و با نواي ملكوتي و گرمشان گريه كرده‏ام و ضمنا، در زمان اصلاحات، براي نابودي اصلاح‏طلبان هم دعا كرده و آمين گفته‏ام!

وبلاگ آهستان

پاورقی خودم: یادم می آید چند سال پیش، آیت الله جوادی آملی در خطبه های نماز جمعه گفتند: "مواظب باشید که مجالس عزاداری شما مثل شیعیان پاکستان نشود که محوریت مجالس با مداح است و عالم دینی و منبر نقش کمرنگ و حاشیه ای در این گونه مجالس دارد."...

 
+ نوشته شده در  2007/12/24ساعت 12:53  توسط سید ابراهیم  | 

 

چند روز پیش به خاطر  شرکت در مجلس بزرگداشت پدر یکی از اساتیدم همراه جمعی از دوستان رفتیم تهران، یک جمع هشت نفری.بعد از مراسم بزرگداشت که در نمازخانه مجلس برگزار شد، به اصرار دو نفر از دوستان قرار شد در مراسم تجلیل از شخصیت مرحوم شیخ جعفر مجتهدی، شرکت کنیم. من و دو نفر دیگر از دوستان به سمت تالار بزگ کشور روانه شدیم و بقیه دوستان هم بعد از ما حرکت کردند. ما زودتر رسیدیم و دیدیم که جلوی درب ورودی شلوغ است و افراد مختلفی در حال ورود و خروجند.

 ابتدا فکر می کردم مرحوم مجتهدی از علما بوده اند، شبیه مرحوم قاضی طباطبائی و کشمیری و بهاء الدینی و ... ولی ظاهرا ایشان عالم دینی نبوده اند. از دیدن فضای بیرون جلسه و افرادی که وارد مجلس می شدند حس خوبی نداشتم، خیلی خوشم نیامد و به بچه ها هم گفتم من تو نمیام!. پسر عمو هم تماس گرفت که زودتر بروید داخل مجلس و یاداشت برداری کنید! من هم گفتم: اصلا تو نمیرم! چه برسه به یادداشت برداری! گفت تو که مثلا شیعه شناسی میخونی و باید اینها برات مهم باشه، با خنده گفتم من عقل گرا هستم و از عرفانهای اینجوری خوشم نمیاد!!

به هر حال وارد سالن شدم و دیدم شلوغه.ظاهرا سالن اصلی پر بود و یک عده هم روی پله های بالکن نشسته بودند و  تعدادی هم گوشه سالن ورودی روی زمین نشسته بودند و با سیستم مدار بسته مراسم را دنبال می کردند و عده ای دیگر هم ایستاده بودند و در جمعهای چند نفره مشغول صحبت. در سالن میانی یک جمله از آقای حسن زاده عاملی نوشته بودند که جالب بود برایم: " مرحوم مجتهدی فانی در خدا بود و من هم فانی در او بودم"

قیافه های جالبی را می شد دید. از تیپهای مذهبی معمولی تا تیپهای عجیب، موهای بلند بدون ریش، ریش بلند با موهای کوتاه، موهای بلند نیم متری از پشت بسته با ریش بلند و شاربهای بلند! جمع بسیار متنوعی بود.چند نفری هم روحانی ملبس بودند که قدری می ماندند و  می رفتند.

هر از گاهی هم یک پیرمرد مکلا، یا یک روحانی وارد سالن می شد و چند نفر مرید دور و برش با گرفتن گوشه قبا و بوسیدن دست و سر و صورتش وارد سالن می شد و ما هم متوجه می شدیم که لابد ایشان هم از اولیاءلله هستند!

بقیه دوستان هم که به ما ملحق شدند، به جناب پسر عمو که ملبس به لباس روحانیت هستند و تیپی علمایی دارند و چهره ای کمی تا قسمتی نورانی و  معنوی، پیشنهاد دادم که حاج آقا بیا ما هم دور و برت رو بگیریم و با سلام و صلوات وارد سالن بشیم تا ملت هم شما را یکی از اقطاب حساب کنند، سید هم که هستی ملت کلی نور میگیرند ازت!

خلاصه هی به هم پاس دادند و گفتند فلانی چهره اش نورانی تره و ... تا اینکه از خیرش گذشتیم.

قرار بود آقای فاطمی نیا هم سخنرانی کنند که تا آن موقع هنوز نیامده بودند.

در گوشه سمت چپ سالن هم بساط کتاب فروشی داغ بود و ملت کتابهای عرفانی می خریدند و فروشندگان کتاب هم با شور و شوق از وانت توی حیاط کتابهای تازه تری را داخل سالن می آوردند، البته بیشتر کتابها در اوصاف و زندگی نامه عرفا و شرح کشف و کرامات آنها بود تا تبیین و شرح مراحل و مراتب عرفان.

ترجیح دادم از سالن بیرون بروم و مقاله ای که قرار بود فردا توی کلاس راجع به آن بحث کنیم را بخوانم،مقاله" دفاع از عقل شیعی، پاسخ به شبهات جابری".

گوشه ای نشستم و مشغول خواندن شدم. در کنار من هم چند جوان کمی از خودم کوچکتر، نشسته بودند که فهمیدم طلبه هستند، طلبه های لمعه خوان، از برگزاری مراسم بزرگداشت برای مرحوم آیت الله حق شناس صحبت می کردند و با هم قرار همکاری می گذاشتند. در همین حین یکی از دوستانشان تماس گرفت و این بنده خدا هم با کلی آب و تاب داشت شرح می داد برایش که: فلانی! واقعا ضرر کردی اگه نیای، چه مجلسی چه معنویتی!، هفت هشت هزار نفری اومدن! خیلی شلوغه و اصلا جا نیست! اگه همین الان هم پاشی بیای ضرر نکردی!( یکی نبود این وسط بگه پسر تو مقاله میخونی یا اینا رو می پایی!،راستش اینقدر بلند صحبت می کردند که برای آدم هواسی نمی ماند،لابد حق هم با آنها بود، چون آنها اول آنجا نشسته بودند و من بعدا رفتم آن کنار و مشغول خواندن شدم!)

ظاهرا ظرفیت تالار بزرگ کشور 600 نفر هست و با احتساب جمعیتی که در بالکن و بیرون از سالن اصلی نشسته و ایستاده بودند شاید حداکثر 1500 نفر می شدند!بیشتر جمعیت هم مثل این چند جوانی که در کنار من نشسته بودند معمولا مشغول قدم زدن و صحبت کردن و گفت و شنود بودند.

از همان ابتدای ورودمان هم یک جوانک خوشگل و خوش تیپ در حال معرکه گیری بود و چیزی که این وسط برایم از همه جالب تر بود به اصطلاح پر روئی آن جوانک بود!به قول معروف سنگ پای قزوین بود! هر چه ملت به او می خندیدند و هر کسی می رسید تیکه ای به او می انداخت، باز از رو نمی رفت. لباس عجیبی پوشیده بود.شلوار و روپوش سفید، با یک عبای سفید و کلاهی بر سر و شالی دور کلاه پیچیده و نیمه آن هم آویزان تا پایین کمر! موهایی مشکی و بلند تا شانه،و ابروهایی سرمه کشیده تا گوشه چشم!

به او می گفتند این چیست که پوشیده ای : می گفت لباس سنتی ایرانیان است، می گفتند لباس شهرت است، قبول نمی کرد. حرفی هم نمی زد و ترجیح می داد در مقابل صحبتهای بقیه سکوت کند. می گفت دانشجوی کارشناسی ارشد عرفان با گرایش الهیات است! اما من هر چه فکر کردم دیدیم چنین رشته و گرایشی وجود ندارد، در مورد عرفان ظاهرا دو رشته مصوب هست که یکی " تصوف و عرفان اسلامی" است و دیگری  " ادیان و عرفان تطبیقی " . اگر کسی چنین رشته و گرایشی را سراغ دارد به ما هم خبر دهد.خلاصه این عرفان عجب دکانی شده است، دکانی پر رونق!

این  گزارش مختصری بود از حضور یکی دو ساعته من در آن جمع.

 

در مورد شخص  مرحوم شیخ جعفر مجتهدی هم قضاوتی نمی کنم، چون نمی شناسم ایشان را. در خبرگزاری فارس این چند جمله را در مورد زندگی نامه ایشان نوشته اند: " «شيخ جعفر مجتهدي» در 27 جمادي الثاني سال 1343ه.ق مطابق با اول بهمن 1303ه.ش در خانواده‌اي بسيار متدين و مرفه در شهر تبريز ديده به جهان گشود.

وي خود درباره دوران كودكي‌اش گفته است: من در همان آغاز نوجواني شروع به تهذيب نفس و خودسازي و تقويت اراده نمودم و در قبرستان متروكه تبريز كه يكي از قبرستان‌هاي بسيار ترسناك ايران به شمار مي‌رود و رعب و وحشت عجيبي در شب به خود مي‌گيرد قبري حفر نموده و شب تا صبح را به اعمالي كه در فكر و ذكر خلاصه مي‌شد سپري مي‌كردم. و چون بسيار دوست مي‌داشتم به بينوايان و مستمندان كمك كرده و زندگي آنان را از فقر و تنگدستي نجات بخشم در اين راه سعي و تلاش بسياري مي‌كردم.

مجتهدي علاوه بر چندين سال اقامت در نجف، 7 سال در كربلا نيز اقامت داشته است و در بازار بين‌الحرمين در قيصريه اخباري‌ها به شغل كفاشي مشغول بوده است و پس از 20 سال خانه به دوشي به قم مي‌آيد و در اين شهر ساكن مي‌شود.

اين عارف سرانجام پس از حدود 4 سال اقامت در جوار حضرت امام رضا(ع) در 6 رمضان 1416 ه.ق مطابق با 6 بهمن 1374 درگذشت."

خدایش بیامرزد و در جوار اهل بیت ساکن باشند انشاءلله.

 

اما به طور کلی من به آن عرفانی عرفان حقیقی می گویم که از مسیر عرفان نظری و علوم دینی جلو رفته باشد.عارف حقیقی کسی است که قبل از عرفان، اهل برهان بوده باشد و از قرآن هم جدا نباشد. به قول اهل این علم" قرآن، برهان، عرفان " از هم جدا نیستند. "شریعت و طریقت و حقیقت" با هم هستند.

البته منکر این نیستم که انسان با ریاضت کشیدن و حتی محبت به اهل بیت علیهم السلام و گریه کردن بر مصائب ایشان ممکن است به مراتب کشف و شهود هم برسد، اما این یک امر شخصی است و ملازمه ای با این ندارد که آن شخص بتواند راه را به بقیه نشان دهد و شاگرد تربیت کند. همانطوری که مرتاضهای هندی هم یک سری قدرتهای خارق العاده ای دارند. و برخی از صوفی ها و دراویش هم همینطورند.صرف داشتن کشف و کرامت هیچ مزیتی را برای انسان بر سایر افراد معمولی نمی آورد.

در مورد اجتهاد در فقه هم یک نکته مهمی وجود دارد که اگر شخصی با استفاده از علوم غریبه و ریاضت  و مکاشفه، به حکم شرعی دست پیدا کند و حتی همه احکام حقیقی معاملات و عبادات را هم بفهمد، فقط برای خودش حجت است و هیچ شخص دیگری مجاز نیست طبق گفته های او عمل کند.(بر فرض اینکه چنین چیزی ممکن باشد!) راه رسیدن به احکام عبادات و معاملات( به اصطلاح فروع دین و وظیفه مکلف در انجام تکالیف دینی) تخصص در علم فقه است. و فقط از کسی می توان احکام شرعی را یاد گرفت که از مسیر اصلی آن که علم فقه است ، راه را طی کرده باشد و متخصص در علم فقه شده باشد.

در مورد عرفان هم همینطور است. ادعای من این است که کسی تا از مسیر اصلی آن نرفته باشد،به همه حقیقت نمی رسد، هر چند که کشف و شهودی هم داشته باشد یا به او نسبت بدهند.

 

هر که را اسرار حق آموختند، مهر کردند و دهانش دوختند

 
+ نوشته شده در  2007/12/15ساعت 13:22  توسط سید ابراهیم  | 

  به نظر من هر كاري و هر موجودي و لو اينكه تا حد اعلاي خودش هم رشد كنه ماهيتش نميتونه عوض بشه. مثلا هر مداحي و لو اينكه به عالي ترين درجه و مقام هم برسه همون مداحه با حد و اندازه خودش و موظف به انجام رسالت خودش. هيچ مداحي حتي اگه حاج منصور هم بشه نميتونه واعظ بشه و مفتي دين.  امان از اون روزي كه مداح اهل بيت از رسالت اصليش پا رو فراتر بذاره و بخواد رهبري فكري و مذهبي نسل جوان شيعه رو به دست بگيره! كار به جايي ميرسه كه اون مداح محترم خودشو در حدي ميبينه كه خيلي راحت در حضور مستمعين و مريداش به اون مرجع تقليد روشنفكر اون نسبتها رو بده و بعدش مجبور بشه بره عذر خواهی... .  امروز به نظر من ما بايد يه خونه تكوني اساسي از درون داشته باشيم . بعضي مناسبات رو از نو تعريف كنيم و يه آسيب شناسي جدي رو شروع كنيم تا دير تر نشده. و علی الاسلام السلام

آموزش مداحی توسط فوق تخصص ارتوپد!

یا علی!

+ نوشته شده در  2006/5/20ساعت 13:25  توسط سید ابراهیم  |