تبليغاتX
لبیک یا حسین

لبیک یا حسین

عَلَمِ خمینی بر زمین نمی ماند، مگر ما مرده ایم!

 

يك سال از عروج جانباز شيميايي، يادگار دوران دفاع مقدس و مربي مهذب مجتمع دانشگاهي حضرت اميرالمومنين عليه السلام حاج جواد سهيلي (كه سال گذشته پس از سال ها مجاهدات در راه خدا و تحمل درد و رنج ناشي از عوارض شيميايي به اوج آسمانها پر كشيد) گذشت.

حاج جواد سهيلي از مجاهدان فداكاري بود كه با شناخت از نهضت امام خميني (س) وارد مبارزه با طاغوت شد و پس از پيروزي انقلاب اسلامي در حالي كه از طلاب علوم ديني به شمار مي رفت، به عضويت سپاه پاسداران درآمد و در صحنه هاي مختلف دفاع از اسلام  پيش گام بود. در طول دفاع مقدس، ضمن حضور فعال در عرصه آموزش و نبرد، چندين نوبت مجروح و دچار عارضه شيميايي گرديد و پس از نزديك به چهل نوبت بستري شدن در بيمارستان صدوقي اصفهان، در سن 49 سالگي ميهمان سفره سرور و سالار شهيدان حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام شد.

 

به منظور يكمين سالگرد عروج آن عزيز سفركرده، مراسمي در حسينيه جواد الائمه واقع در چهارراه شكرشكن اصفهان، روز پنجشنبه 17/ 5/ 87 از ساعت 18 تا 20 برگزار مي شود و روز جمعه 18 / 5 / 87 در قطعه 22 ايثارگران باغ رضوان، از ساعت 17 بر سرمزار او مراسم مشابهي برقرار مي باشد.

 
 

انا لله و انا الیه راجعون، امام زمان پدرم را بیشتر دوست داشت.

 

 
+ نوشته شده در  2008/7/31ساعت 14:21  توسط سید ابراهیم  | 

 

 خدایا اگر دستبند تجمل نمی بست دست کمانگیر ما را

کسی تا قیامت نمی کرد پیدا، از آن گوشه کهکشان، تیر ما را !

ولی خسته بودیم و یاران همدل، به نانی گرفتند شمشیر ما را!

ولی خسته بودیم و می برد طوفان، تمام شکوه اساطیر ما را!

طلا را که مس کرد؟! دیگر ندانم!

چه خاصیتی بود اکسیر ما را !؟

 

امسال عید بعد از چند سال توفیق شد و رفتم  زیارت مناطق عملیاتی جنوب، آن هم با یک اردوی  هزار نفره!

 

- همه اعضای این اردوی هزار نفره در یک حسینیه دو طبقه در جزیره مینو ساکن بودند، دیگر خودتان حساب کنید که اگر غذا چند دقیقه دیرتر برسد، چه اتفاقی خواهد افتاد؟  حساب کنید که هر شب چند دقیقه میتوانی آنجا بخوابی و استراحت کنی؟! به هر حال تجربه خوبی بود، روزها که مناطق عملیاتی را می دیدی و از معنویت و انرژی آنجا بهره میگرفتی و محل اسکان هم واقعا تمرینی بود برای تحمل سختی و تهذیب نفس! همیشه که نباید راحت بخوابی و آرامش داشته باشی!

 

 

- از سال 83 تا حالا نرفته بودم آنجا، استقبال مردمی از مناطق خیلی خوب بود، حضور مردم با ماشینهای شخصی هم بسیار چشمگیر بود، به نظر می آید زیارت مناطق جنگی در ایام آغاز سال جدید به یک فرهنگ عمومی تبدیل شده است.

 

 

 

- تحویل سال را در شلمچه بودیم و با نوای دلنشین حاج مهدی سلحشور به استقبال سال نو رفتیم و بعد هم رمز عملیات سال جدید را از آقا شنیدیم و همانجا هم تصمیم گرفتیم که در  این سال نو حتما اهل" نو آوری و شکوفایی " باشیم. بعد از مراسم هم تبریک ها و شوخی ها و بعضا هم شیطنت ها شروع شد.

 

- دیر وقت به سمت اروند راه افتادیم، دم غروب بود و  آنقدر شلوغ که از محل پیاده شدن از اتوبوسها، 45 دقیقه تمام پیاده روی کردیم تا به محل یادمان شهدای اروند کنار رسیدیم! هر جا می رفتیم اولین چیزی که به چشم می آمد کثرت جمعیت بود! خیلی ها هم با ماشین شخصی خودشان و به همراه خانواده آمده بودند. اما نکته دیگری که باعث تأسف می شد این بود که دیگر خبری از نشانه های مقاومت نبود، همه چیز مصنوعی شده بود! تانکهایی را که تا عمق خاک خوزستان آمده بودند، دیگر اثری از آنها نبود، اگر آن سابقه ذهنی ات و مطالعات و شنیده های قبلی ات نبود، شاید خیلی تحت تأثیر آنجا قرار نمی گرفتی و پیامش را درک نمی کردی! آن صدای تیر و ترکش که توی نیزارهای اروند کنار، با صدای دالبی پخش  می شد، چنگی به دل نمی زد، اما خوب یادم می آید وقتی آن تانک سوخته بعثی ها را در  در عمق خاک میهنم می دیدم، با یادآوری غیرت جوانها و نوجوانهای نسل دوم انقلاب، احساس غرور می کردم و به حمیتشان احسنت می گفتم و بار سنگین تکلیف را بر دوشم احساس می کردم! بگذریم ...

 

 

- وقتی به طلائیه رسیدیم، در بین خدام آنجا اکثر چهره ها آشنا بودند، وقتی سلام و احوال پرسی کردیم و متوجه شدم که  منطقه دست بچه های خودمان است! بچه های زحمت کشی که همه زحمت مراسمهای محرم و صفر و تدارکات اردوهای هیئت با آنها بود و معمولا کسی هم به آنها خسته نباشید نمی گفت! اما چه جای خوبی را پیدا کرده بودند برای خدمت! برای خودشان هم بساطی داشتند،  چهره های سیاه سوخته و خاک خورده وصدای حسین حسین  مهدی  بی سیمها  را که می شندیدی فکر میکردی وسط عملیات خیبری و... میثم فرمانده منطقه بود، آن یکی جانشینش، میثم و مرتضی و علی تپل هم بودند. آن یکی دانشجوی معارف بود، یکی معماری، آن یکی علوم قضائی، چند نفر هم طلبه ... آن سید جوان هم با بدرقه کردن زائران، اشک همه را در می آورد : داری میری؟ حالا که میخوای بری یه لحظه وایسا! همینطوری بی خد احافظی نرو! یه نگاهی بنداز به قتلگاه و سه راه شهادت! به شهدا بگو ....

 

 

 

                                           

- هویزه و حماسه بی نظیر حسین علم و الهدی و همرزمانش هم به ما فهماند که اگر فرزند خمینی باشی، برای حفظ این انقلاب اگر لازم باشد هم باید از دیوار سفارت آمریکا بالا بروی و  هم در موقع لزوم زیر شنی های تانک، تکه تکه شوی تا سالها بعد پیام انقلاب خمینی، جوانان شیعه لبنانی را طوری تربیت کند که 33 روز در مقابل تمام تکنولوژی نظامی شیطان بایستند و از فرزندان خمینی اسطوره ای بسازند، که  یادآوری خاطرات رشادتهای آنها، خواب راحت را از سربازان شیطان بگیرد!

 

 

          

-وقتی روی رملهای فکه و در مقتل شهدا نشسته ای و پشت سرت یک آدم میانسال دارد برای فرزند نوجوانش خاطرات جنگ را می گوید و از رفقایش تعریف میکند، محو صحبتهایش می شوی و تازه می فهمی که تو از حسرت جاماندن از قافله هیچ نفهمیده ای و اصلا آرزو نمیکنی که کاش جای او بودی! تحمل این همه حسرت و احساس خسران، چه صبر و توانی میخواهد! اما خدایی چه لذتی می برد آن پسرک نوجوان وقتی می بیند پدرش با آن شور و حال از رشادتهای همرزمانش می گوید.

 

 

 

- شب آخر هم به منطقه عملیاتی فتح المبین رسیدیم، بعد از نماز مغرب و  عشاء، پای صحبتهای دلنشین سردار سرخه نشستیم.از شهدا می گفت، از غیرت، از ولایت پذیری، از مادران شهدا که به مقتل فرزندانشان آمده اند ... بعد از اتمام مراسم هم تا پای ماشین همراهش شدیم، گلایه داشت از فراموشی راه شهدا در سالهای گذشته و خوشحال بود از توجه جوانان و کاروانهای راهیان نور، می گفت جدیدا قرارگاه عملیاتی فتح المبین را پیدا کرده ایم، همان سنگر بزرگ زیرزمینی که مقر فرماندهی عملیات بزرگ فتح المبین بود. بکر و دست نخورده!

 

 

و برگشتیم با احساس سنگینی باری که شانه هایمان تحملش را ندارد! در تمام مدت اردو این جمله مدام توی ذهنم بود که :" من به تمام دنیا با قاطعیت اعلام می کنم که اگر جهان خواران بخواهند در مقابل دین ما بایستند، ما در مقابل همه دنیای آنها خواهیم ایستاد! و تا نابودی تمامی آنها از پای نخواهیم نشست، یا همه آزاد می شویم و یا به آزادی بزرگتری که شهادت است خواهیم رسید! "    صحیفه امام خمینی /جلد 20/صفحه 326

 

 

 

 
+ نوشته شده در  2008/4/13ساعت 13:8  توسط سید ابراهیم  | 

 

 

 

قسمتهایی از پيام حضرت امام (ره)  در مورد " نقش و منزلت بسیج " :

 

من همواره به خلوص و صفاي بسيجيان غبطه مي‌خورم و از خدا مي‌خواهم تا با بسيجيانم محشور گرداند، چرا كه در اين دنيا افتخارم اين است كه خود بسيجيم.

اگر بر كشوري نواي دلنشين تفكر بسيجي طنين‌انداز شد، چشم طمع دشمنان و جهان‌خواران از آن دور خواهد گرديد و الا هر لحظه بايد منتظر حادثه ماند.

 

طلاب علوم ديني و دانشجويان دانشگاه‌ها بايد با تمام توان خود در مراكزشان از انقلاب و اسلام دفاع كنند و فرزندان بسيجيم در اين دو مركز، پاسدار اصول تغييرناپذير نه‌شرقي و نه‌غربي باشند.

 

بايد بسيجيان جهان اسلام در فكر ايجاد حكومت بزرگ اسلامي باشند و اين شدني است، چرا كه بسيج تنها منحصر به ايران اسلامي نيست، بايد هسته‌هاي مقاومت را در تمامي جهان به وجود آورد و در مقابل شرق و غرب ايستاد.

 

اگر مسوولين نظام اسلامي از شما غافل شوند، به آتش دوزخ الهي خواهند سوخت.

 

متن کامل پیام حضرت امام(ره) را در ادامه مطلب بخوانید.

 

پيام حضرت امام (ره)   در مورد " نقش و منزلت بسیج "   بسم الله الرحمن الرحيم   تشكيل بسيج در نظام جمهوري اسلامي ايران يقينا از بركات و الطاف جليه خداوند تعالي بود كه بر ملت عزيز و انقلاب اسلامي ايران ارزاني شد. در حوادث گوناگون پس از پيروزي انقلاب خصوصا جنگ، بودند نهادها و گروه‌هاي فراواني كه با ايثار و خلوص و فداكاري و شهادت‌طلبي، كشور و انقلاب اسلامي را بيمه كردند. ولي حقيقتا اگر بخواهيم مصداق كاملي از ايثار و خلوص و فداكاري و عشق به ذات مقدس حق و اسلام را ارائه دهيم، چه كسي سزاوارتر از بسيج و بسيجيان خواهند بود! بسيج شجره طيبه و درخت تناور و پرثمري است كه شكوفه‌هاي آن بوي بهار وصل و طراوت يقين و حديث عشق مي‌دهد. بسيج مدرسه عشق و مكتب شاهدان و شهيدان گمنامي است كه پيروانش بر گلدسته‌هاي رفيع آن، اذان شهادت و رشادت سر داده‌اند. بسيج ميقات پابرهنگان و معراج انديشه پاك اسلامي است كه تربيت يافتگان آن، نام و نشان در گمنامي و بي‌نشاني گرفته‌اند. بسيج لشگر مخلص خداست كه دفتر تشكل آن را همه مجاهدان از اولين تا آخرين امضا نموده‌اند. من همواره به خلوص و صفاي بسيجيان غبطه مي‌خورم و از خدا مي‌خواهم تا با بسيجيانم محشور گرداند، چرا كه در اين دنيا افتخارم اين است كه خود بسيجيم. من مجددا به همه ملت بزرگوار ايران و مسوولين عرض مي‌كنم چه در جنگ و چه در صلح بزرگ‌ترين ساده‌انديشي اين است كه تصور كنيم جهان‌خواران خصوصا آمريكا و شوروي از ما و اسلام عزيز دست برداشته‌اند؛ لحظه‌اي نبايد از كيد دشمنان غافل بمانيم. در نهاد و سرشت آمريكا و شوروي كينه و دشمني با اسلام ناب محمدي - صلي الله عليه و آله و سلم - موج مي‌زند. بايد براي شكستن امواج طوفان‌ها و فتنه‌ها و جلوگيري از سيل آفت‌ها به سلاح پولادين صبر و ايمان مسلح شويم. ملتي كه در خط اسلام ناب محمدي - صلي الله عليه و آله - و مخالف با استكبار و پول‌پرستي و تحجرگرايي و مقدس‌نمايي است، بايد همه افرادش بسيجي باشند و فنون نظامي و دفاعي لازم را بدانند، چرا كه در هنگامه خطر ملتي سربلند و جاويد است كه اكثريت آن آمادگي لازم رزمي را داشته باشد. خلاصه كلام، اگر بر كشوري نواي دلنشين تفكر بسيجي طنين‌انداز شد، چشم طمع دشمنان و جهان‌خواران از آن دور خواهد گرديد و الا هر لحظه بايد منتظر حادثه ماند. بسيج بايد مثل گذشته و با قدرت و اطمينان خاطر به كار خود ادامه دهد. امروز يكي از ضروري‌ترين تشكل‌ها، بسيج دانشجو و طلبه است. طلاب علوم ديني و دانشجويان دانشگاه‌ها بايد با تمام توان خود در مراكزشان از انقلاب و اسلام دفاع كنند و فرزندان بسيجيم در اين دو مركز، پاسدار اصول تغييرناپذير نه‌شرقي و نه‌غربي باشند. امروز دانشگاه و حوزه از هر محلي بيشتر به اتحاد و يگانگي احتياج دارند. فرزندان انقلاب به‌هيچ‌وجه نگذارند ايادي آمريكا و شوروي در آن دو محل حساس نفوذ كنند. تنها با بسيج است كه اين مهم انجام مي‌پذيرد. مسائل اعتقادي بسيجيان به عهده اين دو پايگاه علمي است. حوزه علميه و دانشگاه بايد چهارچوب‌هاي اصيل اسلام ناب محمدي را در اختيار تمامي اعضاي بسيج قرار دهند. بايد بسيجيان جهان اسلام در فكر ايجاد حكومت بزرگ اسلامي باشند و اين شدني است، چرا كه بسيج تنها منحصر به ايران اسلامي نيست، بايد هسته‌هاي مقاومت را در تمامي جهان به وجود آورد و در مقابل شرق و غرب ايستاد. شما در جنگ تحميلي نشان داديد كه با مديريت صحيح و خوب مي‌توان اسلام را فاتح جهان نمود. شما بايد بدانيد كه كارتان به پايان نرسيده است، انقلاب اسلامي در جهان نيازمند فداكاري‌هاي شماست و مسوولين تنها با پشتوانه شماست كه مي‌توانند به تمامي تشنگان حقيقت و صداقت اثبات كنند كه بدون آمريكا و شوروي مي‌شود به زندگي مسالمت‌آميز توام با صلح و آزادي رسيد. حضور شما در صحنه‌ها موجب مي‌شود كه ريشه ضد انقلاب در تمامي ابعاد از بيخ و بن قطع گردد. من دست يكايك شما پيشگامان رهايي را مي‌بوسم و مي‌دانم كه اگر مسوولين نظام اسلامي از شما غافل شوند، به آتش دوزخ الهي خواهند سوخت. بار ديگر تاكيد مي‌كنم كه غفلت از ايجاد ارتش بيست ميليوني، سقوط در دام دو ابرقدرت جهاني را به دنبال خواهد داشت. من از تمامي بسيجيان خصوصا از فرماندهان عزيز آن تشكر مي‌كنم و از دعاي خير براي اين فرزندان با وفاي اسلام غفلت نخواهم نمود. خداوند شهداي عزيز و گمنام بسيج را به نعمت همجواري اهل بيت - عليهم السلام - متنعم و جانبازان عزيز را شفا و اسرا و مفقودين عزيز را سالما به اوطانشان بازگرداند و هر روز بر عظمت و شوكت اين نهاد مقدس و مردمي كه پيروان اسلام عزيز و حضرت بقيه الله الاعظم - ارواحنا لمقدمه الفدا - هستند بيفزايد. و السلام عليكم و رحمه الله. 2 /9/ 1367 روح الله الموسوي الخميني 

صحیفه امام،جلد ۲۱، صفحات ۱۹۴  تا  ۱۹۶

 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/11/26ساعت 15:14  توسط سید ابراهیم  | 

انا لله و انا الیه راجعون

امام زمان پدرم را بیشتر دوست داشت، مواظب خواهرم باش!

 

ساعت حدود دو نیمه شب روز سیزدهم مرداد ماه 86، این پیام کوتاه از طرف برادر خانمم رسید، شب قبلش که تماس داشتیم، گفته بودن که حالش بدتر شده و اگه میتونین بیاین. ما هم قرار بود فردا صبح اول وقت راهی بشیم برای اصفهان...

 

شهید حاج جواد سهیلی در سال 1337 در اصفهان به دنیا آمد، بعد از  اخذ دیپلم،  وارد حوزه علمیه اصفهان شد و در همین اثنا به مبارزه علیه رژیم پرداخت و با پیروزی انقلاب اسلامی، از اولین افرادی بود که به سپاه پاسدارن اصفهان پیوست و در " پادگان غدیر " اصفهان به عنوان مربی آموزش نظامی، به تربیت نیروهای تازه وارد سپاه همت گماشت.

در کنار آموزش عقیدتی در پادگان غدیر، مدت چهل ماه در جبهه های جنگ حضور داشت و در این مدت چندین بار مورد اصابت ترکش و بمبهای شیمیایی قرار گرفت.

حاج جواد در این 7 سال اخیر حدود چهل بار در بیمارستان شهید صدوقی اصفهان بستری شد که آخرین بار بعد از دو هفته بستری بودن، در اثر از کار افتادن ریه ها و ایست قلبی، به همرزمان شهیدش پیوست. روحش شاد و  راهش پر رهرو باد.

در مورد کم لطفی بنیاد شهید و امور ایثارگران اصفهان هم حرفهای ناگفته ای هست که اگر صلاح بود بعدا می نویسم.

چند عکس گذاشته ام و لینک خبر و  در آخر هم یک فیلم ۲۵ ثانیه ای از آن شهید عزیز

 

لینک خبر در خبرگزاری فارس

 

 

 

 وسط کادر زیر( روی علامت play ) کلیک کنید تا فیلم لود بشه

 
+ نوشته شده در  2007/10/8ساعت 2:8  توسط سید ابراهیم  | 

 

به یاد عموی عزیزم که در اردیبهشت  136۳ در "بوکان" ، غریبانه بهشتی شد!(روی عکسها کلیک کنید تا بزرگتر ببینید)

در سکوتی تلخ باران ریختند                    بر مناجاتم جماران ریختند

ای سوارانِ بلندایِ سُهیل                     شوکران نوشانِ گردانِ کمیل

ای سپاهِ رفته تا بدر و حنین              خیلِ مختاران! لثارات الحسین!

ای نگاهِ آسمان همراهتان                    ای امامِ عصر خاطر خواهتان

ای بسیجی ها چه تنهامانده اید           از گروه عاشقان جا مانده اید

ای بسیجی ها زمان را باد برد               تیشه ها را آخرین فرهاد برد

شور و حالِ جان سپردن هم نماند   بختِ حتی خوب مردن هم نماند!

غرق در مردابِ لنگرها شدیم            غافل از جادوی سنگرها شدیم!

 

 

فصلِ سرخِ بی قراری ها گذشت            فرصتِ چابک سواری ها گذشت

 فرصتِ از اشک و از خون تر شدن            از زمستان نیز، عریان تر شدن

فرصتِ در خم نشستن، مُل شدن              در دهانِ داغ آتش، گُل شدن

فرصتِ هم پای حیدر سوختن            چشم بی صبری به آن سو دوختن

فرصتِ حرفی زعشق او زدن                    در سکوت دشتها، هوهو زدن

هیچ کس پروای دل کندن نداشت            آرزویی جز سفر کردن  نداشت

هیچ کس جز شوکران جامی نداشت        جز خدا آغاز و انجامی نداشت

یاد باد آن آرزوهای نجیب!                     یاد باد آن فصل، آن فصلِ عجیب!

اینک اما، فصلِ تنها ماندن است           فصلِ تصنیفِ دریغا خواندن است!  

 

آمدیم و قافها در قید ماند!                       قلب ما در "پاسگاه زید" ماند!

طالبِ فرهادها جز کوه نیست             مرهَم این زخمها جز اندوه نیست  

عُقده ها رفتند و علت مانده است    در گلویم " حاج همت" مانده است!

زخمی ام اما نمک حق من است        درد دارم، نی لبک حق من است

از خدا یک روح آویزان کجاست!          شور شبهای " قلاویزان " کجاست!

ما زِ جمعِ تیغ و آتش زاده ایم                ما تقاصِ عشق را پس داده ایم

ما همان ایلیم، ایلِ سربدار               ما همان قومیم، قومِ مردخواست!

سینه پُر آهیم، اما آهنیم                       نسل یوسفهای بی پیراهنیم

ما از این بحریم!پاروها کجاست؟!  این نشان! پس نوشداروها کجاست؟!

ای بسیجی ها زمان را باد برد                 تیشه ها را آخرین فرهاد برد!

 

فصلهای پیش از اینم ابر داشت                     بر کویرم بارشی از ابر داشت

پیش از اینها آسمان گلپوش بود                  پیش از اینها، یار در آغوش بود

اینک اما عده ای آتش شدند                  بعدِ مرگِ کوهها، آرش شدند

از بلندِ آز، حلق آویز ها!                            قلبهای مانده در دهلیزها!

قلبهایی ناشناس و کور و گند!     در میانِ خاک و خون قد می کشند!

بعضی از آنها که خون نوشیده اند    ارثِ جنگِ عشق را پوشیده اند!

بزدلانی کز یمِ خون تر شدند          از بسیجی ها، بسیجی تر شدند!

زخمی ام اما نمک بی فایدست!      درد دارم، نی لبک بی فایدست!

عاقبت آب از سر نوحم گذشت        لشکرِ چنگیز از روحم گذشت.....

                                                                  "محمد حسین جعفریان"

+ نوشته شده در  2006/10/2ساعت 1:5  توسط سید ابراهیم  | 

 

ما  در پیاله عکس رخ یار دیده ایم

                        ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما!

+ نوشته شده در  2006/9/28ساعت 23:51  توسط سید ابراهیم  | 

 

 

خدایا!

      اگر دستبند تجمل نمی بست دستِ کمانگیرِ ما را !

                                          کسی تا قیامت نمی کرد پیدا

                                                از آن گوشه کهکشان ، تیرِ ما را !

                                 

         ولی خسته بودیم و یارانِ همدل

                                                  به نانی گرفتند شمشیر ما را !! 

 

+ نوشته شده در  2006/4/19ساعت 12:45  توسط سید ابراهیم  | 

ما که این همه برای عشق،

     آه و نالۀ دروغ می کنیم

                       راستی چرا؟

                         در رثای بی شمار عاشقان

                                                که بی دریغ

                                                 خون خویش را نثار عشق می کنند

                                                                        از نثار یک دریغ هم

                                                                             دریغ می کنیم؟!*     

 

چند خاطره خواندنی از زبان آقای حسن رحیم پور ازغدی

 

به ياد دارم كه در عمليات خيبر، كنار دجله كه 40 كيلومتر پشت سر بچه‏ها

باتلاق، هور و نيزار بود، بچه‏ها دور خورده بودند؛ مهمات تمام شده بود و در

 خاك به دنبال فشنگ كلاش مى‏گشتيم؛ بچه‏ها گرسنه بودند و از داخل يك

روستاى عراقى چند گونى نان خشكيده كپك زده پيدا كردند و هر صد متر

 پشت خاكريزها مقدارى ريختند و آب هم نبود و از گله گاوى از مردم عراقى

 كه پخش و پلا بودند، بعضى بچه‏ها شير مى‏دوشيدند تا ته قمقمه هر كسى

 دو قورت شير باشد و از گرسنگى ضعف نكنند و بتوانند سر پا بايستند و

 گلوله‏اى شليك كنند. در اين شرايط، بچه‏ها گاهى پشت پيراهن‏هايشان

 چيزهايى به شوخى يا جدى مى‏نوشتند؛ مثل ورودهر گونه تير و تركش ممنوع!

 

يكى از بچه‏ها كه همان جا شهيد شد و جنازه‏اش هم ماند، پشت پيراهن

خود نوشته بود: انقلاب ما پشت مرزها منتظر ويزا نمى‏ماند!!. ببين يك

بچه دهاتى بسيجى پشت پيراهنش در شرق دجله چه مى‏نويسد! من همان جا 

به رفقا و بچه‏ها گفتم كه اين جوان دهاتى اين جا و اكنون به نمايندگى از همه بشريت

 مى‏جنگد. او كه مى‏نويسد من منتظر ويزا نمى‏مانم، يعنى من براى همه بشريت مى‏جنگم؛

نه براى يك تكه خاك؛ يعنى انقلاب ما متعلق به همه انسان‏ها در دنياست....!

    

     

در عمليات بدر، بچه‏ها سى ساعت در هورالهويزه پارو زدند. وقتى خط را گرفتند،

 حدود 72 ساعت زير بمباران گاز خردل بودند. مقاومت بچه‏ها همه به عشق

تشكيل حكومت علوى بود... اين بچه‏ها كه شيميايى شدند و الان 16 سال

است كه نمى‏توانند يك نفس راحت بكشند - بچه‏هايى كه مطابق آمار در 96

درصد از وصيت‏نامه‏هايشان كلمه ولايت فقيه آمده است - به خاطر حكومت

دينى و اجراى احكام شهيد شدند....

                    در عمليات كربلاى 4، بچه‏هاى غواص كه وارد آب مى‏شدندمن كنار آب

                    بودم؛ بچه‏ها به سجده مى‏رفتند و وارد آب مى‏شدند. اخوى هم جزء

آنها بود؛ هيچ كدام آنها برنگشتند و همه مفقود شدند. من به برادرم گفتم

فلانى اين جا محور عمل چگونه است؟ محكم گفت: ما را مى‏زنند؛ ولى

 ان‏شاءالله بچه‏هاى موج دوم كه پشت سر ما مى‏آيند، جزيره را مى‏گيرند!!!؛

             به همين راحتى!؛بعد هم بچه‏هاى ستون غواص، وارد آب مى‏شدند و اين بسيجى‏ها

                دم گرفتند: لبيك اللهم لبيك و داخل آب شدند. اين ستون در باتلاق‏هاى هورالهويزه       وجزيره بوآرين فرو رفت؛ ولى وصيت‏نامه‏هايشان هست؛ آنها نوشته‏اند كه:

             ما براى اجراى عهدنامه مالك اشتر رفتيم و شهيد شديم!!                 

 

در عمليات والفجر 8، مين منور منفجر شد؛ يك بچه بسيجى يا على گفت و

خود راروى مين منور با هزار درجه حرارت انداخت و زغال شد تا منطقه روشن

 نشودوبچه‏ها لو نروند و خط بشكند. اينها شريف‏ترين بچه‏هاى اين مملكت بودند....

برادرانى كه در والفجر 8، آموزش غواصى مى‏ديدند، در زمستان، شبى 6 تا 7

 ساعت در آب سرد بودند و وقتى كه از آب بيرون مى‏آمدند ،پنجه‏هايشان از

شدت سرماقفل مى‏شد... گاهى با 40 درجه تب، داخل آب مى‏شدند و

يكى‏شان مى‏گفت كه در آب هم عرق مى‏كنم؛ ولى وقتى مى‏گفتند امشب

 استراحت كن، پاسخ مى‏داد كه مسئله آزاد كردن كل بشريت و اجراى احكام دين

 است؛ آنان اين گونه بودند.

 

از آب اروندكه بچه‏ها مى‏خواستند عبور كنند، يكى از برادران غواص به

ديگرى - كه هر دوشهيد شدند -  گفت: جايى كه ما آموزش ديده‏ايم، عرض

 آب اين قدر نبود؛ شدت آب هم اين قدر نبود؛ اين جا كوسه دارد؛ امشب چه

مى‏شود؟ آن دهاتى 19 ساله پاسخ داد تو ابتدا توحيد خود را اصلاح كن؛ چون

 اگر اين طرف اروند دلت آرام است و آن طرف اروند ناراحت هستى، معلوم

مى‏شود كه خداى اين طرف اروند را خداى آن طرف نمى‏دانى. به او گفت: ما

امشب وارد آب مى‏شويم و اگر عراقى‏ها ما را نزنند،كوسه‏ها مى‏زنند و اگر

 كوسه‏ها نزنند، آنها مى‏زنند. اگر هيچ كدام نزنند، ما لابه‏لاى تله‏هاى انفجارى

 گرفتار مى‏شويم؛ولى من امشب وارد آب مى‏شوم تا به امام خبر بدهند

كه بچه‏ها به آب زدند. امام بايد از ما راضى باشد!!. مى‏گفت اصلاً برايم مهم

 نيست كه از آب بيرون بيايم؛ براى من مهم است داخل آب بشوم. مگر چند نمونه

از اين بچه‏ها در كل تاريخ ايران بوده‏اند كه ما با خون اين بچه‏ها اين قدر راحت معامله مى‏كنيم؟

 

خاطرات به نقل از پرسمان

*شعر از : استاد قیصر امین پور

   

+ نوشته شده در  2006/3/2ساعت 22:17  توسط سید ابراهیم  | 

 

    امروز سالگرد تشکیل بسیج مستضعفین به فرمان" خم می نی " عزیزه.اول این متن کوتاه که خلاصه یکی از صحبتهای استاد رحیم پور ازغدی هست رو بخونید.دوم هم اینکه کلی مطلب نوشتم برای دل خودم و طبق معمول.... ولی این درد دل آقای علیانی یه چیز دیگه ست:

 

    من به محمد ابراهيم همت می‌گويم بسيجی. كه تمام زندگيش را، روز به روز و نه يك‌باره گذاشت پای اين كه زباله‌ای مثل صدام حسين نتواند بيايد در سعدآباد بنشيند نم‌نم عرق بخورد و ام كلثوم گوش كند و رقص عربی دخترهای ايرانی را تماشا كند.

    من به محمد بروجردی می‌گويم بسيجی. كه درست آن وقت كه در كردستان هر كس اول اسلحه می‌كشيد و با تمام كينه می‌زد و بعد نگاه می‌كرد ببيند كه را زده است، آن قدر ايستاد و به مردم خدمت كرد كه شد مسيح كردستان.

    من به امير رفيعی می‌گويم بسيجی. كه وقتی همه از خرمشهر رفتند گفت من می‌مانم و تا گلوله داشته باشم زمين‌گيرشان می‌كنم. با دو پايی كه از شدت زخم گلوله و تركش مثل دو زائده ازش آويزان مانده بودند ماند و تا گلوله داشت نگذاشت عراقی‌ها جلو بيايند.

    من به رضا دشتی می‌گويم بسيجی. كه وقتی از شناسايی خرمشهر در اشغال برمی‌گشت دوستانش به اشتباه زدندش و آن يك ساعتی را كه زنده بود يك آخ نگفت مبادا رفقاش ازش خجالت بكشند.

     من به حسن باقری می‌گويم بسيجی كه با آن صورت بچه‌وارش كه هنوز موهايش پانصدتا نشده بود، بارها اشك ژنرال ماهرعبدالرشيد را درآورد و استراتژی «زيرپيراهن سفيد بر سر دست» را به تمام لشكرهای عراقی و حتا نيروهای ويژه‌ی عراق آموخت.

    من به برادران باكری می‌گويم بسيجی. كه با اين كه می‌دانستند حتا جنازه‌شان هم برنخواهد گشت، رفتند و جايی كه هيچ كس جراتش را نداشت جنگيدند تا مجنون به دست ديوانه‌های بعثی نيفتد.

    من به بيژن گرد می‌گويم بسيجی. كه وقتی يانكی‌های قلدر مثل قداره‌بندها با منطق «ما ناو داريم پس هستيم» ريختند توی خليجی كه ما حالا بوق فارس بودنش را می‌زنيم، با چهار تا قايق زه‌واردررفته و چهار قبضه آرپی‌جی و دو مثقال ايمان چون‌آن به ستوه آوردشان كه هر اسير ايرانی‌ای را می‌گرفتند، می‌بردندش توی حمام، لختش می‌كردند و تا جان داشت و جان داشتند با پوتين و قنداق تفنگ و حتا قيچی می‌زدندش كه فقط به اين سوال جواب بدهد:«بيژن گرد كجا است؟»

    اين‌ها برای من الگوهای بسيجی‌اند. که اگر بگردی حتا يک عکس‌شان را هم روی شبکه پيدا نمی‌کنی. اما اين روزها دشمنان بسيج و دوستان بعد از جنگ بسيج يك الگوی ديگر از بسيج نشانمان می‌دهند. مرد جوان كوتاه قد چاق. كه گردن ندارد و ميان كتف و پس كله‌اش لايه لايه گوشت روی هم ورم كرده. آی‌كيو حدود بيست. دست چپش را روی دو چشمش می‌گذارد و داد می‌زند «سحرخيز مدينه كی می‌آيی؟» و بعد با كف دست می‌كوبد به پيشانيش و می‌گويد «هَع. هَعهَعهَع.» يعنی «من دارم گريه می‌كنم» اما دريغ از يك قطره اشك.

      روی ديوارها با خط زشت و غلط املايی شعارهای به قول خودش ارزشی می‌نويسد. عاشق اسلحه و دست‌بند و چوب و بی‌سيم و گاز اشك‌آور نيست، بل‌كه می‌پرستدشان. همه‌ی مردم را دشمن می‌بيند. در عين حال به همه می‌گويد «حاضی» منظورش هم «حاجی» است. هفته‌ی بسيج كه می‌رسد می‌دهد يك پارچه‌ی بزرگ بنويسند «هفته بسيج بر دلاورمردان بسيجی مباركباد.» و می‌زند بالای پای‌گاه بسيج محله‌شان و تا سه ماه بعد هم برش نمی‌دارد.

    اگر در مورد مسائل ارزشی غيرتی شود ديگر شمر هم جلودارش نيست و تا دست كم يك شكم سير فحش ناموس ندهد آرام نمی‌شود. من به اين موجود نمی‌گويم بسيجی. حتا اگر در تيراژ يك ميليارد و نيم تكثيرش كنند و در همه‌ی پای‌گاه‌های بسيج بچپانندش. من دست بالا به اين می‌گويم دزد و معتقدم بايد بزنند پس كله‌اش و هر چه را دزديده ازش پس بگيرند. يكيش هم هم‌اين نام بسيجی است.

         همت و هر كه مانند همت و دوستانش است، چه رفته باشد و چه مانده باشد، نيازی به تبريك من ندارد. زندگی اين‌ها برای من سراسر بركت است. خنده‌دار است بگويم مباركشان باشد. اين موجود دوم هم هيچ نسبتی با بسيج و بسيجی ندارد كه من بخواهم به او تبريك بگويم. اما به مردم شايد بتوان تبريك گفت.

    های مردم! با احتياط و با در نظر گرفتن اين‌ها كه گفتم عرض می‌كنم، هفته‌ی بسيج مباركتان باشد.

+ نوشته شده در  2005/11/26ساعت 20:24  توسط سید ابراهیم  | 

: سید! به بچه ها بگو تجهیزات رو تحویل بگیرن!

_ چشم

:سید! اونا رو بیار!

_ چشم

: اینقد نگو چشم!

_ چشم!

 ***

کربلای 4 ، سید 13 ساله ، پسر نجیب و با حیای تخریب نیامد!!

رفتم سر جنازه اش،

بدون سر!

بدون هر دو دست!

با پهلوی پاره پاره!

از آن به بعد هر کس بگوید چشم ، دلم کباب می شود!

خواستم بگویم امام زمان چه می کشد!!

 

+ نوشته شده در  2004/12/31ساعت 11:18  توسط سید ابراهیم  | 

 سلام .  اينشالا که حال همتون خوب باشه و سالم و سلامت باشيد .ميلاد پيامبر عظيم الشان اسلام حضرت محمد(ص) و  امام جعفر صادق(ع) رو به همه شما عزيزان تبريک ميگم اينشالا که بتونيم شيعه واقعی اهل بيت باشيم. ميخواستم به مناسبت اين ايام مبارک يه شعر قشنگ بنويسم ولی راستش  کلی شعر رو زير و رو کردم ولی چون هيچ کدوم از اون شعر های دم دستم عطشم رو ارضاء نکرد  منصرف شدم! يکی دو تا مطلب از شهيد حسين خرازی مينويسم براتون اينشالا  که يه تذکری باشه يرامون و بتونيم وارثان خوبی باشيم براشون!!

حسين* فرد بسيار مبتکر و نو آوری بود. هيچ گاه در مشکل جنگ در نماند و حتی در محاصره شديد راهی پيدا ميکرد و محاصره را ميشکست. هيچ گاه قواره ها و فاکتورهای کلاسيک ارتش های دنيا، قدرت ابتکار و نو آوری او را محدود نميکرد. اگر ما بخواهيم امروز واقعا در صنعت ايران، در دانشگاه ها، در تمام کشورمان الگوی ابتکار و نو آوری معرفی کنيم، نياز نداريم يک کتابی از مدير عامل فلان شرکت ژاپنی چاپ کنيم.اگر بتوانيم برای جوانان خود، از حسين الگو بسازيم  شما خواهيد ديد که چند تا مدير عامل ميتسو بيشی را ميگذارند توی جيبشان! حسين را بايد شناساند. حسين قابل الگو بردای توی اين جامعه است.همه جوانان دنباله رو حسين خواهند بود. ما چرا به خودمان فشار می آوريم از جاهای مختلف الگو بگيريم و در ايران تبليغ بکنيم. اين قهرمانان کنار دست خودمان هستند!**

*شهيد حسين خرازی ــ فرمانده لشکر ۱۴ امام حسين (ع)

**سرلشکر  دکتر محسن رضايی فرمانده سپاه پاسداران در زمان جنگ

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در عمليات محرم به فرماندهی سپاه سوم انتخاب شد. در مسئوليت جديد پنج لشگر و تیپ مستقل تحت امر او بودند. آن زمان حسين ۲۵ سال بيشتر نداشت يعنی يک ژنرال بسيار جوان در يک رده بسيار بالای نظامی. در ارتش های کلاسيک،اين مسئوليت به افسری وگذار  ميشود که حد اقل سپهبد باشد! حالا فکرش را بکنيد فرمانده سپاه سوم صاحب الزمان عج ، با همان فرهنگ غالب بسيجی، سوار بر يک موتور تريل ۲۵۰ و لباس خاکی بسيجی وارد خاکريز می شود. چه کيفی می کنند، جوان هايی که مشغول آرپی جی زدن هستند وقتی ميبيننداو را که تازه کمک آرپی جی زن هم می شود، در اوج پاتک دشمن!

 

+ نوشته شده در  2004/5/4ساعت 20:37  توسط سید ابراهیم  | 

 

- سلام عليکم بفرماييد

- من علی سلکی هستم  از روستای کهريز. نزديک نهاوند. سال ۶۵ با جهاد اعزام

 شده بودم فاو.خاطره ای نقل کرده بوديد از شهيد خرازی که من در روزنامه خوندم.

 - بله هجده سال از اون موقع گذشته!

- شما نوشته بوديد حسين خاکی و خسته از خط بر گشته بودو ميخواست به قرار

 گاه بره. از يه راننده تانکر آب خواست که شلنگ را روی سرش بگيره تا شسته بشه

حسين با يه دست سرشو ميشست  که راننده برا شوخی آبو گرفت تو يقه حسين و اونو خيس کرد.

- وقتی حسين رفت  راننده هنوز نميدونست  کيو خيس کرده !!

- من اون راننده تانکر آبم!! تماس گرفتم که بگم: حسين جز لبخنذ چيزی نگفت! من

 منتظر واکنش بودم ولی او  فقط خنديد!

- حالا چه کار ميکنيد؟

-  من جانباز شدم و الان کشاورزم. روی زمين پدرم کار ميکنم.

+ نوشته شده در  2004/3/17ساعت 14:13  توسط سید ابراهیم  |