تبليغاتX
لبیک یا حسین

لبیک یا حسین

عَلَمِ خمینی بر زمین نمی ماند، مگر ما مرده ایم!

ما که این همه برای عشق،

     آه و نالۀ دروغ می کنیم

                       راستی چرا؟

                         در رثای بی شمار عاشقان

                                                که بی دریغ

                                                 خون خویش را نثار عشق می کنند

                                                                        از نثار یک دریغ هم

                                                                             دریغ می کنیم؟!*     

 

چند خاطره خواندنی از زبان آقای حسن رحیم پور ازغدی

 

به ياد دارم كه در عمليات خيبر، كنار دجله كه 40 كيلومتر پشت سر بچه‏ها

باتلاق، هور و نيزار بود، بچه‏ها دور خورده بودند؛ مهمات تمام شده بود و در

 خاك به دنبال فشنگ كلاش مى‏گشتيم؛ بچه‏ها گرسنه بودند و از داخل يك

روستاى عراقى چند گونى نان خشكيده كپك زده پيدا كردند و هر صد متر

 پشت خاكريزها مقدارى ريختند و آب هم نبود و از گله گاوى از مردم عراقى

 كه پخش و پلا بودند، بعضى بچه‏ها شير مى‏دوشيدند تا ته قمقمه هر كسى

 دو قورت شير باشد و از گرسنگى ضعف نكنند و بتوانند سر پا بايستند و

 گلوله‏اى شليك كنند. در اين شرايط، بچه‏ها گاهى پشت پيراهن‏هايشان

 چيزهايى به شوخى يا جدى مى‏نوشتند؛ مثل ورودهر گونه تير و تركش ممنوع!

 

يكى از بچه‏ها كه همان جا شهيد شد و جنازه‏اش هم ماند، پشت پيراهن

خود نوشته بود: انقلاب ما پشت مرزها منتظر ويزا نمى‏ماند!!. ببين يك

بچه دهاتى بسيجى پشت پيراهنش در شرق دجله چه مى‏نويسد! من همان جا 

به رفقا و بچه‏ها گفتم كه اين جوان دهاتى اين جا و اكنون به نمايندگى از همه بشريت

 مى‏جنگد. او كه مى‏نويسد من منتظر ويزا نمى‏مانم، يعنى من براى همه بشريت مى‏جنگم؛

نه براى يك تكه خاك؛ يعنى انقلاب ما متعلق به همه انسان‏ها در دنياست....!

    

     

در عمليات بدر، بچه‏ها سى ساعت در هورالهويزه پارو زدند. وقتى خط را گرفتند،

 حدود 72 ساعت زير بمباران گاز خردل بودند. مقاومت بچه‏ها همه به عشق

تشكيل حكومت علوى بود... اين بچه‏ها كه شيميايى شدند و الان 16 سال

است كه نمى‏توانند يك نفس راحت بكشند - بچه‏هايى كه مطابق آمار در 96

درصد از وصيت‏نامه‏هايشان كلمه ولايت فقيه آمده است - به خاطر حكومت

دينى و اجراى احكام شهيد شدند....

                    در عمليات كربلاى 4، بچه‏هاى غواص كه وارد آب مى‏شدندمن كنار آب

                    بودم؛ بچه‏ها به سجده مى‏رفتند و وارد آب مى‏شدند. اخوى هم جزء

آنها بود؛ هيچ كدام آنها برنگشتند و همه مفقود شدند. من به برادرم گفتم

فلانى اين جا محور عمل چگونه است؟ محكم گفت: ما را مى‏زنند؛ ولى

 ان‏شاءالله بچه‏هاى موج دوم كه پشت سر ما مى‏آيند، جزيره را مى‏گيرند!!!؛

             به همين راحتى!؛بعد هم بچه‏هاى ستون غواص، وارد آب مى‏شدند و اين بسيجى‏ها

                دم گرفتند: لبيك اللهم لبيك و داخل آب شدند. اين ستون در باتلاق‏هاى هورالهويزه       وجزيره بوآرين فرو رفت؛ ولى وصيت‏نامه‏هايشان هست؛ آنها نوشته‏اند كه:

             ما براى اجراى عهدنامه مالك اشتر رفتيم و شهيد شديم!!                 

 

در عمليات والفجر 8، مين منور منفجر شد؛ يك بچه بسيجى يا على گفت و

خود راروى مين منور با هزار درجه حرارت انداخت و زغال شد تا منطقه روشن

 نشودوبچه‏ها لو نروند و خط بشكند. اينها شريف‏ترين بچه‏هاى اين مملكت بودند....

برادرانى كه در والفجر 8، آموزش غواصى مى‏ديدند، در زمستان، شبى 6 تا 7

 ساعت در آب سرد بودند و وقتى كه از آب بيرون مى‏آمدند ،پنجه‏هايشان از

شدت سرماقفل مى‏شد... گاهى با 40 درجه تب، داخل آب مى‏شدند و

يكى‏شان مى‏گفت كه در آب هم عرق مى‏كنم؛ ولى وقتى مى‏گفتند امشب

 استراحت كن، پاسخ مى‏داد كه مسئله آزاد كردن كل بشريت و اجراى احكام دين

 است؛ آنان اين گونه بودند.

 

از آب اروندكه بچه‏ها مى‏خواستند عبور كنند، يكى از برادران غواص به

ديگرى - كه هر دوشهيد شدند -  گفت: جايى كه ما آموزش ديده‏ايم، عرض

 آب اين قدر نبود؛ شدت آب هم اين قدر نبود؛ اين جا كوسه دارد؛ امشب چه

مى‏شود؟ آن دهاتى 19 ساله پاسخ داد تو ابتدا توحيد خود را اصلاح كن؛ چون

 اگر اين طرف اروند دلت آرام است و آن طرف اروند ناراحت هستى، معلوم

مى‏شود كه خداى اين طرف اروند را خداى آن طرف نمى‏دانى. به او گفت: ما

امشب وارد آب مى‏شويم و اگر عراقى‏ها ما را نزنند،كوسه‏ها مى‏زنند و اگر

 كوسه‏ها نزنند، آنها مى‏زنند. اگر هيچ كدام نزنند، ما لابه‏لاى تله‏هاى انفجارى

 گرفتار مى‏شويم؛ولى من امشب وارد آب مى‏شوم تا به امام خبر بدهند

كه بچه‏ها به آب زدند. امام بايد از ما راضى باشد!!. مى‏گفت اصلاً برايم مهم

 نيست كه از آب بيرون بيايم؛ براى من مهم است داخل آب بشوم. مگر چند نمونه

از اين بچه‏ها در كل تاريخ ايران بوده‏اند كه ما با خون اين بچه‏ها اين قدر راحت معامله مى‏كنيم؟

 

خاطرات به نقل از پرسمان

*شعر از : استاد قیصر امین پور

   

+ نوشته شده در  2006/3/2ساعت 22:17  توسط سید ابراهیم  |